تبليغاتX
۩۞۩..::..من یک زن هستم..::..۩۞۩



تراژدي سهمناكي خواهد شد

رفتنت در عين ماندنت

كاش يادت را هم با خودت ببري

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:53 توسط من |



سيگار نبودم

اما

وجودم را به آتش كشيدند

از قلبم خاكستري برجا ماند

كه هنوز هم ميسوزد

مابقي را هم زير پا له كردند

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:45 توسط من |



شب بود

شبي شهــــوتـــناك

پر از وحشت

من و ته مانده ي عشقي شوم

سكوتي سرد، اشكي گرم

جغد سيري آواز ميخواند:

صبح كاش نزديك باشد!!!

من كه گم شده ام در سياهي اين شب

كه آسيمه سر و پي در پي به تنهايي ام تجــــاوز ميكند؛

ما را چه اميد به صبحي كه اتفاقا نزديك هم نيست!؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 18:56 توسط من |



كاش ميشد

همين امشب سقط كنم جنين رابطه ام را با تو

 اين روزها نشسته ام

و نظاره ميكنم مرگ تدريجي خويش را

خون ميخورم

خون بكارت احساس به تاراج رفته ام را

اين روزها غريبه ميبيني مارا، ميفهمم!

 درك ميكنم لعنتي

 ولي باور كن بي صدا شكستنم را!

نه آنقدر كه فكر كردي صبور بودم نه با جنبه!

فقط ميخنديدم

 تا تو نفهمي فهميده ام:

 اين روزها آغوشم تمناي مردي را دارد

سيگار برلب

كه در خيالش در پي زني ست با كفشهاي پاشنه بلند!

كاش كفشهاي من هم پاشنه بلند بود

 

پ/ن:  رفتم تو یه وبلاگ دیدم تقریبا اکثر مطالبم رو کپی کرده بدون ذکر منبع

نهایت بی فرهنگیه

لطفا این کار رو نکنین

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:0 توسط من |



چه خوب است كه ما هيچگاه به هم نميرسيم

 رسيدن همه چيز را خراب ميكند

رسيدن عشق را بر باد ميدهد

و عشق

هميشه در نرسيدن تجربه ميشود

و من

سوگند ميخورم براي تو بمانم بي هيچ سوگندي

و هميشه مانند يك راز باقي خواهم ماند برايت

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 18:54 توسط من |



حوا بودم اما تو براي من آدم نبودي

بخشيدن تو به ديگري كه لبهايت طعم لبهايش را داشت

ساده نبود

خودت ميداني

من اين روزها مرداب را ميبوسم

تا تو در اوج و خوشحال باشي

يشتر از حق خودم از دنيا نميخواهم

فقط ای کاش بشکند شیشه ی عمرم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 10:55 توسط من |



رقص دستان شــــهوت انگيزت

بر پستي بلندي های بدنــم

طعم لبــهاي خوني رنگم

در عوض بهشت خدايت

ارزش داشت؟

وقتي حتي كوچكترين آرزويت هم نبودم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 13:23 توسط من |



دوباره امشب بايد خفه كنم تمام حرفهاي خفه شده ام را

لعنت به تو كه براي من جز گريه هاي شبانه

و ارگاســـــــمهاي نشده چيزي نداري

به آلــــــت 16 سانتي ات مينازي كه هر دختر باكـــره ي ارگاســــــم نشده اي را خر ميكند؟

 وقتي حتي روحم را نتوانسته اي ارضــــــا كني!؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 21:44 توسط من |



استفراغ شهــــــــوتـــــــهايت كافي نيست؟

 كه حالا دروغهايت را هم بر من عق ميزني؟

 اينقدر نگو دوستم داري

 پاكيه عشق را به لجن كشيدي

 كافيست خالي كردن شهــــــــوتـــــــهايت بر بدن عريــانم را به خاطر بياوري

 بكـــارت روحم به اسم سادگي تقديمت شد

 بوســه هاي آرامت وحشي ترم كرد

 اما حواسم پرت محبت بود

 در انتظار لحظه اي كه ازسر عادت بعد از ارگاســـمت تنگ در آغوشــــم ميكشيدي

 نه معجزه اي رخ داده

 نه چيزي عوض شده

 من همان فاحـــشه ام

 كه به جرم هم آغوشـــي با تو از بهشت پاكي رانده شد

 ديگر حتي دود سيگار هم مرا به ارگاســـم نميرساند

 

..........

پ.ن: بعد از خواندن شعری از وبلاگ یک دوست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 9:2 توسط من |



ســـ كـــــ س عاشقانه اي ميشود

بعد از يك و نيم ماه دوري

لعنتي دلم برايت تنگ شده

عشق براي من تجربه بود

براي تو كلمه اي نامفهوم

تو ميدانستي دود سيگارهايم نميتواند آرامم كند

تو ميدانستي تنها خودت معجزه ي آرامش مني

اغراق نميكنم اگر بگويم از كودكي بدنبال نگاهت بودم

لعنت به تو كه هيچگاه نفهميدي

حتي حالا كه هر دو مزه عشق و خيانت را در هم آغــــوشي هايمان ميچشيم

حتي حالا كه ميدانم احساست به من فرق كرده

هرچند انكار كني

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:48 توسط من |