رفتنت در عين ماندنت
كاش يادت را هم با خودت ببري
اما
وجودم را به آتش كشيدند
از قلبم خاكستري برجا ماند
كه هنوز هم ميسوزد
مابقي را هم زير پا له كردند
شبي شهــــوتـــناك
پر از وحشت
من و ته مانده ي عشقي شوم
سكوتي سرد، اشكي گرم
جغد سيري آواز ميخواند:
صبح كاش نزديك باشد!!!
من كه گم شده ام در سياهي اين شب
كه آسيمه سر و پي در پي به تنهايي ام تجــــاوز ميكند؛
ما را چه اميد به صبحي كه اتفاقا نزديك هم نيست!؟
همين امشب سقط كنم جنين رابطه ام را با تو
اين روزها نشسته ام
و نظاره ميكنم مرگ تدريجي خويش را
خون ميخورم
خون بكارت احساس به تاراج رفته ام را
اين روزها غريبه ميبيني مارا، ميفهمم!
درك ميكنم لعنتي
ولي باور كن بي صدا شكستنم را!
نه آنقدر كه فكر كردي صبور بودم نه با جنبه!
فقط ميخنديدم
تا تو نفهمي فهميده ام:
اين روزها آغوشم تمناي مردي را دارد
سيگار برلب
كه در خيالش در پي زني ست با كفشهاي پاشنه بلند!
كاش كفشهاي من هم پاشنه بلند بود
پ/ن: رفتم تو یه وبلاگ دیدم تقریبا اکثر مطالبم رو کپی کرده بدون ذکر منبع
نهایت بی فرهنگیه
لطفا این کار رو نکنین
رسيدن همه چيز را خراب ميكند
رسيدن عشق را بر باد ميدهد
و عشق
هميشه در نرسيدن تجربه ميشود
و من
سوگند ميخورم براي تو بمانم بي هيچ سوگندي
و هميشه مانند يك راز باقي خواهم ماند برايت
بخشيدن تو به ديگري كه لبهايت طعم لبهايش را داشت
ساده نبود
خودت ميداني
من اين روزها مرداب را ميبوسم
تا تو در اوج و خوشحال باشي
يشتر از حق خودم از دنيا نميخواهم
فقط ای کاش بشکند شیشه ی عمرم
بر پستي بلندي های بدنــم
طعم لبــهاي خوني رنگم
در عوض بهشت خدايت
ارزش داشت؟
وقتي حتي كوچكترين آرزويت هم نبودم
لعنت به تو كه براي من جز گريه هاي شبانه
و ارگاســـــــمهاي نشده چيزي نداري
به آلــــــت 16 سانتي ات مينازي كه هر دختر باكـــره ي ارگاســــــم نشده اي را خر ميكند؟
وقتي حتي روحم را نتوانسته اي ارضــــــا كني!؟
كه حالا دروغهايت را هم بر من عق ميزني؟
اينقدر نگو دوستم داري
پاكيه عشق را به لجن كشيدي
كافيست خالي كردن شهــــــــوتـــــــهايت بر بدن عريــانم را به خاطر بياوري
بكـــارت روحم به اسم سادگي تقديمت شد
بوســه هاي آرامت وحشي ترم كرد
اما حواسم پرت محبت بود
در انتظار لحظه اي كه ازسر عادت بعد از ارگاســـمت تنگ در آغوشــــم ميكشيدي
نه معجزه اي رخ داده
نه چيزي عوض شده
من همان فاحـــشه ام
كه به جرم هم آغوشـــي با تو از بهشت پاكي رانده شد
ديگر حتي دود سيگار هم مرا به ارگاســـم نميرساند
..........
پ.ن: بعد از خواندن شعری از وبلاگ یک دوست
بعد از يك و نيم ماه دوري
لعنتي دلم برايت تنگ شده
عشق براي من تجربه بود
براي تو كلمه اي نامفهوم
تو ميدانستي دود سيگارهايم نميتواند آرامم كند
تو ميدانستي تنها خودت معجزه ي آرامش مني
اغراق نميكنم اگر بگويم از كودكي بدنبال نگاهت بودم
لعنت به تو كه هيچگاه نفهميدي
حتي حالا كه هر دو مزه عشق و خيانت را در هم آغــــوشي هايمان ميچشيم
حتي حالا كه ميدانم احساست به من فرق كرده
هرچند انكار كني


